بایگانی ماهانه: ژوئن 2013

مروری بر مستند یونگ چانگ: چین سنگین‌وزن China Heavyweight – 2012

China heavyweight

فیلم مستند چین سنگین‌وزن از سوژهٔ جذاب بوکس به سبک غربی که پیش از این در چین مدرن ممنوع بود، به عنوان راهی برای صحبت کردن در مورد تغییرات تکتونیک فرهنگی در این کشور در حال گذار (مانند رشد سرمایه‌داری زیر نقاب کمونیسم که به آن اشاره‌ای هم نمی‌شود) استفاده می‌کند. تمرکز این فیلم روی دو دانش‌آموز بوکسور به نام‌های «میائو یون‌فِی» و «هِه ژونگ‌لی» است که با تمرین تحت نظر مربی‌شان، یعنی یک بوکسور سی‌وچندسالهٔ باتجربه به نام «کی موژیانگ»، رویای خود یعنی تبدیل شدن به مایک تایسون یا محمدعلی کِلِی بعدی را محقق کنند. «کی» و مربی خودش عقیده دارند که بوکس عامل تعدیل‌کنندهٔ خونسردی موجود در کنفوسیوسیسم است و استقامت و پشتکاری را به فرد می‌آموزد که لازمهٔ حضور در جامعه‌ای بسیار رقابتی است؛ ایده‌ای که به عقیدهٔ مادر «هه» باعث شده تا پسرش از مسیر معمول خانواده یعنی تحصیلات دانشگاهی بالا و زندگی خانوادگی دهقانی در منطقهٔ هویلی استان سی‌چوان دوری کند. این‌ها بخشی از علایق متعارض نسل‌هایی بسیار متفاوت از هم هستند.

با این که دوربین به سبک سینما وریته «هه» و «میائو» را دنبال می‌کند، اما هرگز به شناختی از آن‌ها نمی‌رسیم. با این حال یونگ چانگ، کارگردان فیلم، با مهارت بسیار پرتوهای فرهنگ غربی بر این دو را ضبط می‌کند. علاوه بر بیان چندبارهٔ اشتیاق آن‌ها و نشان دادن این که حاضرند هر چیزی را در راه رسیدن به افتخار «سلطان بوکس» آمریکایی فدا کنند، به نظر می‌رسد که تمام بوکسورهای اطراف آن‌ها لباس‌های برندهای نایک یا آدیداس می‌پوشند و حس ملموسی مبنی بر این وجود دارد که وحشی‌گری بوکس، خفیف‌تر از خود سرمایه‌داری نیست. طعنهٔ مرتبط با این مساله زمانی حس می‌شود که دست‌کم در چند صحنه می‌توان شنید که مقامات هنگام بازی‌های بوکس به ستایش از کمونیسم به عنوان یک عامل ملت‌ساز بزرگ می‌پردازند. همچنین شکافی بین اشارات جزیی فردگرایی در بوکس غربی در برابر ارزش‌های جمع‌گرایانهٔ والدین وجود دارد؛ والدینی که پیروزی‌های فرزندشان را تنها هنگامی سودمند می‌دانند که بتوانند برای خانواده  و روستا «شادی بیاورند». این شکاف به خصوص در صحنه‌ای دیده می‌شود که «هه» برای مادر شگفت‌زده‌اش از قصد خودخواهانهٔ خود برای «گشتن دنیا» می‌گوید.

فیلم چین سنگین‌وزن، مکاشفه‌ای در مورد موضوع خود انجام نمی‌دهد و در تحلیل فرهنگی خود به اندازهٔ یک مقالهٔ نیویورک تایمز دربارهٔ چین مدرن، قابل پیش‌بینی است، اما با این‌حال فیلم خوش‌ساختی است و فیلم‌بردار آن یعنی «سون شائوگوآنگ»، به خوبی تصاویر و احساس مرتبط با آن‌ها را ضبط کرده است. باید به موسیقی «الیویر آلاری» نیز اشاره کرد که حس و حال بوکسورهای آینده در صحنه‌های مسافرت با قطار به شهرهای جدید و مبارزه کردن در رینگ‌های خیس از عرق و بازگشت نزد خانواده‌هایشان در خانه‌های روستایی را شدت می‌بخشد. اگر بخشی از جذبهٔ فیلم جدید «بچهٔ کاراته‌کار» به خاطر این است که داستان فیلم و لوکیشن‌ها در  پکن هستند، فیلم چین سنگین‌وزن از این نظر بیشتر پیش رفته و به ساختار متناقض این کشور در قالب ورزشی وارداتی می‌پردازد.

  • مقاله‌ی پیش رو ترجمه‌ای است از نقد کلوین هنلی در مجله‌ی اسلانت(+)، با ترجمه‌ی دوست نسبتاً محترم، مازیار عطاریه.
برچسب‌ها , , , ,

مروری بر مستند مجتبی میرطهماسب: بانوی گل سرخ Lady of the Roses – 2008

653از دوسال پیش که بانوی گل سرخ را دیدم مترصد فرصتی بودم تا تکمله‌ای بر آن بنویسم، تا اینکه همین چند وقت پیش گذرم به نوشته‌ای از باستانی پاریزی ارجمند افتاد که بی‌اختیار سرتاسر نوشته من را به یاد همایون صنعتی‌زاده و شهین‌دخت سرلتی انداخت. هر دو بزرگوار از مشاهیر معاصر ایرانی هستند که نام‌شان با کارآفرینی و خلاقیت گره خورده. همایون صنعتی‌زاده همه‌ی عمر به سازندگی مشغول بود. از بنیان‌گذاری انتشارات فرانکلین و زحماتش برای مبارزه با بی‌سوادی تا احیای رطب زهره و صادرات خرما از بم، تا کشت مروارید در کیش و… همواره هرچه کرد ساختن و ساختن بود. از دوران رژیم پهلوی تا اوائل انقلاب که به ملک پدری‌اش در کرمان رفت و در منطقه‌ای که به لاله‌زار معروف است -و آن‌که حقیقتاً لاله زارش کرد همو بود- به کشت گل و پژوهش در تاریخ ایران مشغول شد. آن‌چه باستانی پاریزی در «از سیر تا پیاز» میگوید گویی بزرگ‌داشتی هم است بر همان کاری که صنعتی‌زاده کرد. پاریزی از قالی کرمان نوشته است و تاریخ‌ش و دوام‌ش و از کرمان؛ منطقه‌ای که خشک است و آب همیشه مسئله‌ی آن بوده است. سختی کار در فقدان عواملی که برای رشد هر صنعتی که به خاک وابسته است همیشه مسئله بوده است، «و ما میدانیم که سرزمین کرمان، با اینکه خاک دامنگیر دارد – از این عوامل فقیر است. ده دوازده سانت باران، امکان این را که ملیونها گوسفند به راحت و آسایش بچرند و بچمند، به کوهستانها و دشتهای ما نمی دهد. طبعا ده دوازده سانت باران، برای اینکه جمعیتی درخور، در این سرزمین اقامت کند کافی نیست، و تازه این جمعیت فعلی هم – اگر نبود که یکباره یک شهر هفت هشت هزار نفری از پناهندگان جنگ تحمیلی در کنار جیرفت سبز نمی شد، و اگر دهها و صدها هزار همسایه افغانی خوانده و ناخوانده، قدم در بیابانهای آن نمی گذاشت، از این مرز جمعیت هم نمی گذشت.» زمانی که این دو -در ۱۳۵۶- به این منطقه میروند، بیابانی بوده است با یک محصول: خشخاش. کشاورزان استعداد خاک منطقه و شرایط هوا را جز به کشت خشخاش و برداشت تریاک نمی‌دانستند. ولی کرمان همین بوده، و نام صنعتی‌زاده در رشد اقتصاد و تجارت با این بینش مدرن بی‌سابقه نبوده. «آن روز که حاج اکبر کر، به بچه های یتیم میگفت بروید از توی کوچه‌ها انار پوست جمع کنید و بیاورید، من یک من سی شاهی از شما خواهم خرید، او یک اقتصاد ظریف چند هزار ساله را در این شهر میخواست پایدار نگاهدارد. حاج اکبر اصرار داشت که کارهای سنتی در این شهر ادامه یابد. او اصلاً حرفه نقاشی را در پرورشگاه خود بدین سبب یکی از رشته های مهم قرار داده بود تا بچه ها نقاشی قالی و طرح آن را بیاموزند. بگذریم از این که یکی از نقاشان بزرگ معاصر، سید علی اکبر صنعتی، از همین رشته برخاسته. او در کران (به کاف ضم، به ر تشدید) – دهی نزدیک پاریز – در ۱۲۹۵ش. به دنیا آمد. پدرش در وبای بعد از جنگ بین الملل در گذشت، مادر به ناچار برای گذراندن زندگی به کرمان آمد، و با فوت او بچه را به این موسسه مهم سپردند، و امروز او یکی از نام آورترین نقاشان این مملکت است. حاج اکبر صنعتی که نام فامیل خود را به بسیاری از این بچه ها داده بود  اصرار داشت که همه مردم کرمان باید کار کنند. گویا وقتی پس از اصرار بسیار حاج اکبر در یک مجمع مهم شهر، یکی پرسیده بود که: حاجی! این قدر اصرار نکن، فی المثل  این حضرت آقای آقا محمد علی امام جمعه بعد از پنجاه سال درس و تحقیق، چه کاری میتواند انجام دهد؟ حاج اکبر بلاتامل گفته بود: پشم که میتونه بشنه! خود صنعتی نیز در اصل برک باف و برک ساز و در واقع هنرمند بوده. (پشم شنیدن، عبارتست از اینکه پشم گوسفند را که آلوده و درهم پیچیده است، با دو دست ذره ذره از هم جدا کنند و آنها را هواگیری کنند، تا وقتی پشم به خم رنگ رزی رفت، تمام ذرات آن رنگ پذیر باشند. در کرمان، بر خلاف بسیاری از جاها اول پشم را رنگ می کنند و بعد می ریسند، در حالی که خیلی از نقاط دیگر، اول پشم را می ریسند، و بعد ریس را رنگ می کنند. گویا کار کرمان اصولی تر است. ور بشنه = ور بشند، یعنی آنها را از هم جدا کند، دختری که موهای سرش درهم و برهم باشد و شانه نشده باشد، مادر به او خطاب میکند: ورشنیده! ) این همان رنگ قرمز و لاکی است که پود قالی آن را در زیر پای مهمانان ملکه انگلستان لبخند بر لبان یکایک آن ها می آورد، و همه را بر سر همان قالی به رقص وامیدارد، از آن رقاصه هایی که به قول شاعر خودمان: لطافت آنقدر دارد که گاهِ رقص در مجلس /  توان از پشت پایش خواند نقش روی قالی را. حالا میتوان دلیل پیدا کرد که چرا کارگر کرمانی در روز حدود هشت تا شانزده هزار گره می زده است! هر یک از این گره ها یکی از گره های اقتصادی این ولایت فقیر را هم می گشوده است

صنعتی‌زاده و سرلتی هم با شناختی که به منطقه داشتند گل محمدی را استعدادی جدید بر این خاک می‌بینند. در ابتدا و به تنهایی مشغول کشت این گل میشوند، ولی با مخالفت کشاورزان روبرو میشوند و پس از چندی نیز مجبور به رها کردن باغچه‌ی کوچک‌شان. در این میان صنعتی‌زاده به اتهام ترجمه‌ی کتب آمریکایی به زندان فرستاده میشود و خانم سرلتی میماند و کشت گل محمدی. گلی که پس از مدتی-چهار پنج سال- متوجه میشود بدون آب‌یاری دوام آورده و پژمرده نشده است. و همین است که کشاورزان را کم‌کم متمایل به کشت گل میکند. کار با هفت دیگ شروع میشود و اقتصاد منطقه را دگرگون میکند. این‌که میگویم قصه‌ی یک سال و دو سال و پنج سال و ده سال نیست، سی سال زحمت میکشند. از خانم سرلتی که در نبود شوهر و به تنهایی به در تک تک خانه‌های مردم میرود و به آنها دانه‌ی گل میدهد تا وقتی که خود صنعتی‌زاده برمیگردد و کار را گسترده میکند و ذره ذره به جایی میرسد که سرنوشت خاک منطقه را دگرگون میکند. و فکرش همان است که از یک مشت پشم و یک طرح زیبا، قالیچه‌ای ساخته است که هیچ‌وقت کهنه نمیشود، اندیشه‌ای که طی قرنها و سالها چیزی ساخته که به قول قدیمیها هرچه بیش تر لگد بخورد، مرغوب تر می شود. و اگر قالی کرمان امروزه به قول پاریزی در رنگ با زمین قهر کرده و از مصنوعات استفاده میکند، که در «ظاهر چنین می نماید که نکث و سکونی در ایجاد و صدور قالی پیش آمده باشد، و این بنظر من بیش از هر چیز معلول اینست که هنرمندان و کارگران و صاحب کاران ما با طبیعت قهر کردند، قرمزدانه و کاه کوهی را کنار گذاشتند و به رنگهایی که نتیجه آنی داشت دلخوش شدند، و یک باره قالی کرمان در بازار عالم رنگ باخت و روی زردی کشید«، ولی در گلاب زهرا جز دخالت طبیعت چیزی نیست. Untitledو جز تفکری که از همین خاک برخاسته. از زمین که تفکرشان کشاورزی ارگانیک و بیودینامیک در گلاب زهرا را رواج میدهد تا کارگران و مهندسان و … خود کارخانه که همگی از مردم محل و کشاورزان و بچه‌های پرورشگاه صنعتی‌زاده هستند.  این همان شور است. و این شور است که علماء ما باقیات الصالحات می‌نامند و یا به قولی مولوی در مثنوی هم این‌گونه میگوید که :  صورت ديوار و سقف هر مكان / سايه‏‌ى انديشه‏‌ى معمار دان‏ / گر چه خود اندر محل افتكار / نيست سنگ و چوب و خشتى آشكار. و از همین روی است که هرجا در فیلم گل محمدی می‌بینید و هرجا ساخته‌ایی هست، برساخته‌ی کار و زحمت و تلاش سالیانِ شهین سرلتی و همایون صنعتی‌زاده است. و این دو را از یاد نمی‌توان برد، گرچند که بمیرند و دیگر نباشند، سایه‌ی اندیشه‌شان و فکرشان و بینش‌شان همیشه بر گل و گلاب زهرا هست. این هنر و این شور و این بینش همان است که پاریزی در تفکر خوابیده‌ی پشت قالی کرمان میگوید، که در این‌جا هم بارز است: «این هنر، سرمایه ای بود که بسیاری از زنان بی سرپرست خانواده های کرمانی را از فساد و گرفتاریهای عدم آینده، محفوظ و مصون می ساخت. یک ضرب المثل کرمانی از قدیم میگوید: زن با یک سفط توک، چهار تا بچه را اداره می کنه که مرد، با یک سفط ریش، از عهده یکی بر نمی آید. (سفط، به فتح اول، همان سبد است. توک بر وزن نوک، به واو ضمه، همان پشم کرمانی است که شَنیده شده باشد، یعنی به صورت هوا گیری شده و باد کرده و آماده شستن و رنگ کردن در آمده باشد. مقصود هم این است که یک زن، وقتی یک سفط «توک» داشته باشد آن را می ریسد و تبدیل به قالی میکند. میفروشد و خرج بچه ها را تامین می کند، اما مرد، که از این هنر عاری باشد، ولو آن که یک سفط ریش و پشم داشته باشد، چون حوصله این کارها را ندارد، آخر خودش و بچه هایش گرسنه می مانند.» و این میسر نبوده جز به دل بزرگ صنعتی‌زاده و سرلتی. که هم خود از زندگی در لندن و آمریکا دست کشیدند و هم با خود آوردند همچه افرادی را با قول اینکه برایتان یک کاخ میسازم. و مدیرش میگوید که یک کاخ هم ساخت. که حقاً هم ساخت. کاخی به بزرگی همان منطقه که کشاورز و یتیم و کارخانه‌دار در آن سهیم‌اند و از آن استفاده میکنند.
بانوی گل سرخ مستندی است پنجاه دقیقه‌ای از مجتبی میرطهماسب. ماجرای شوقی است عالم‌برانداز که از زبان همایون صنعتی‌زاده و اندکی پس از فوت شهین سرلتی روایت میشود. حکایتی شیرین از سختی‌هایی که امروز به ثمر نشسته‌اند و عالم و آدمی از آن بهره‌مند. میرطهماسب گفته بود که بانوی گل سرخ نامی است برای شهین سرلتی که مردم آن منطقه او را به این نام می‌شناسند. و حالا، سی سال بعد، اواخر هر بهاری که میرسد، ابتدای فصل گلاب‌گیری، منطقه را که بوی گل محمدی پُر میکند هرکه میگذرد یادی میکند از دو انسانی که با سعه‌ی صدر و همت و دلی بزرگ، میراثی گران‌بها در این منطقه بر جای گذاشته‌اند و اکنون خودشان نیز در کنار این عطر خوش و در خاک پر برکت این لاله‌زار آرمیده‌اند.

برچسب‌ها , , , , , , , , ,
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: