بایگانی ماهانه: اوت 2013

مروری بر مستند الکس گیبنی: تاکسی به مقصد تاریکی Taxi to the Dark Side – 2007

taxi_to_the_dark_side_xlg

One by one, the terrorists are learning the meaning of American justice .-. George W. Bush

 

«ما شکنجه نمی‌کنيم»، این جملۀ معروف جرج بوش پسر در پاناما، در پايان بازديد پنج روزۀ وی از آمريکای لاتين ايراد شد -که بعدها هم مرتباً تکرار شد-، در منطقه‌ای که ساليان دراز زير يوغ رژيم‌های خودکامه‌ای که از سوي واشنگتن حمايت مي شدند، بسر برده و در آن «مفقودالاثر شدن» مظنونين و اعمال شکنجه امری رايج بوده است.
«ما شکنجه نمی‌کنیم»، آیا می‌توان به این سخن بوش اعتماد کرد؟ به نظر می‌رسد باور نمودن این جمله از بوش به تمامی صورت مسئله نیست. در این‌که بوش آدم غیرقابل‌اعتمادی(لااقل در مسئله شکنجه) است کمتر شک هست، اما بیشتر از آن‌که بخواهیم جواب بگیریم آیا شکنجه کرده‌اید، باید ببینیم جواب مستقیمی از بوش می‌توان گرفت؟ گزارشات نهادهای معتبری چون صليب سرخ بين‌المللی، سازمان عفو بين الملل و يا سازمان ديده بان حقوق بشر، حاکي از آن هستند که از زمان ١١ سپتامبر تا کنون، مقامات آمريکايی در مبارزه با تروريسم بين المللی ديگر نه احترامی برای توافق‌نامه‌های ژنو در رابطه با رفتار با زندانيان قائلند و نه برای قطع‌نامه‌های سازمان ملل عليه اعمال شکنجه. دولت بوش، در واقع از همان فردای ١١ سپتامبر، با احيای دادگاه‌های ويژه، و تأسيس زندان گوانتانامو، در خارج از خاک ايالات متحده -و لذا خارج از حوزه قضايی آمريکا- به منظور محبوس کردن «اسيران ميدان جنگ»(تعريفی متفاوت با اسراي جنگي، براي اجتناب از ارجاع به توافق‌نامه‌های ژنو)، قواعد تازه‌ای در اين زمينه وضع نمود. افرادی مانند آلبرتو گنزالس، حقوق‌دان و مشاور بوش و وزیر سابق دادگستری آمریکا به مثابه تئوریسین‌های این عملکرد، به قوام این رویکرد کمک زیادی کردند. گونزالس به طور خلاصه می‌گوید آمريکا نبايد با احترام گذاشتن به حقوق بشر اسباب تضعيف خويش را فراهم آورد. دو گزارش وی در فوريه و اوت ٢٠٠٢، متون حقوقی مربوط به شکنجه را ماهيتاً تغيير داده و آن‌را عملاً تا جایی که به مرگ نینجامد مجاز دانسته‌اند. (+)

گوانتانامو، ابوغریب و بگرام سه واقعه‌ایی هستند که نتیجه این سیاست هستند، نتایجی که از آن‌ها خبر داریم. مرگ دلاور در بگرام پس از آن‌که در نیویورک تایمز کار شد گیبنی را بر آن ساخت که مستندی با محوریت این سوژه بسازد، ولی در ادامه تنها به مرگ دلاور نپرداخت. تاکسی به مقصد تاریکی ساختۀ الکس گیبنی در سال ۲۰۰۷، برندۀ اسکار سال ۲۰۰۸ و درباره رانندۀ یک تاکسی افغانی است که پس از سوار کردن سه مسافر توسط ارتش آمریکا به دلیلی نامعلوم تروریست شناخته و به بگرام فرستاده میشود و پس از چند روز شکنجه، جان می‌سپارد.
فیلم نه با محوریت، بلکه با سوژه قرار دادن دلاور، موازی با آن به روشن‌گری درباره سیاست آمریکا در قبال تروریسم می‌پردازد. تاکسی به مقصد تاریکی ابتدا یکی از قسمت‌های مجموعۀ «چرا دموکراسی؟» بود که بعدها فیلمی مستقل شد. از این جهت هم‌سان با دیگر مستندهای هم‌داستان‌ش، فیلمی سرگرم‌کننده نیست. گرچند که نباید نیز باشد. قبلا نیز اشاره شدکه اگر ارول موریس در «یک روند معمولی» با اضافه کردن هیجان و پرداخت سینمایی به مستند خود، سعی در برجسته کردن سوژه و جذاب کردن فیلم خود دارد، تا چه اندازه می‌تواند از مقصد خود دور شود.

الکس گیبنی از دلاور در تاکسی به مقصد تاریکی استفاده‌ای استعاره‌ای میکند تا مقصود خودش را برساند. و این نه فقط فروپاشی یک کل، نه اشاره به فساد، که موضوعی تکراری ولی همچنان مورد تأکید است، بلکه بالاتر از آن نشان دادن قدرت ترسی است که بعد از یازده سپتامبر جامعه را فراگرفته و اینکه این ترس در رسیدن به مرحله‌ای که در آن این اتفاقات می‌افتد چه نقشی دارد. در منطقی جلوه دادن این اعمال، و مهم‌تر از آن در چگونه منطقی شدن این اعمال. گیبنی نشان می‌دهد این ترس چگونه یک قبیح را معمول جلوه می‌دهد. نه فقط در عرصه قضا، بلکه چطور سیستم اخلاقی یک جامعه را هدف می‌گیرد و این جریان نسبتاً بزرگ، چگونه در سکوتی فراگیر فرو می‌رود. سکوتی که در آن همه خود را به تجاهل زده‌اند و تنها جریانات کوچک در برابر آن مقاومت میکنند و با شکستن سکوت، سعی در بازگشت به ابتدایی‌ترین اصولی دارند که اساس آمریکای کنونی و قانون اساسی‌ش را تشکیل داده‌اند و نه فقط آن، بلکه شکل‌گیری نظم جهانی را مشروع کرده‌اند. مزیتی که خود نقص بزرگ‌تری دارد: آیا حتما افرادی مثل سناتور مک‌کین که خود یکی از قربانیان بازجویی و شکنجه در ویتنام است باید باشد تا در مقابل فاجعه مقاومت کند؟ و ناظران چه کاره‌اند؟
گیبنی به خوبی این فرآیند را نشان می‌دهد و به خوبی نیز فیلم را تمام می‌کند. فیلمی که ضعف حافظۀ اخلاقی آدمی را نشانه می‌گیرد و با هشداری تمام می‌کند که به زبان همان‌هاست: اگر ورودی‌های این سیستم تروریست نباشند، چگونه انتظار دارید خروجی‌هایش یک تروریست نشوند؟ جمله‌ای که بازجوکننده‌های یکی از زندانیان به شوخی به او گفته است. این مضحک، همان‌قدر جدی است که جمله‌ای که در ابتدا از بوش نقل قول شده است.

  • عجالتا اگر لینک مناسبی پیدا نکردید، از این‌جا قابل دیدن است.
برچسب‌ها , , , , , , , ,

مروری بر مستند نویسندگان مرزها: سفری در فلسطین Writers on the Borders: A Voyage in Palestine – 2003

Untitled

محمود درویش همیشه برای من بزرگ بود اما تنها بابت شعرها و عاشقانه‌هایش نبود که او برای من ساخته شد. محمود درویش برای من بزرگ شد؛ درست از روزی که در کوچه‌ها و خیابان‌های جنگ‌زدۀ رام الله با او قدم زدم. مردی که پیرمردهای قهوه‌خانه‌های رام الله در میان شلیک گلوله‌ها و حمله اسرائیلی‌ها باز هم به احترامش بلند می‌شدند و همه می‌خواستند حتما او را به یک قهوه عربی یا چای میهمان کنند. … همه چیز آن سفر را به یاد دارم، تک‌تک نگاه‌هایی را که با چشم‌هایم تلاقی پیدا کرده بودند. پیرمردی را به یاد دارم که هیچ شعری از محمود درویش  نخوانده بود اما خوب او را می‌شناخت، می‌دانست مردی هست که به همه دنیا می‌گوید که اسرائیلی‌ها حتی به درخت‌های زیتونش هم رحم نکرده‌اند و شاعر او را می‌فهمید. ۱۵ هکتار باغ زیتون را از چنگش درآورده بودند و همه درخت‌هایش را بریده بودند، پسرش را هم همین‌ها کشتند. قرار بود دیوار بی‌عدالتی و حصر درست از وسط درخت‌های او که نماد صلح بودند، عبور کند. … محمود درویش راوی این دردها بود و برای همین هم احترامی که برایش قائلم از مارس ۲۰۰۲ دوچندان شده بود، او زبان همه زن‌هایی شده بود که در این سفر دیدیم، زنان بالابلند عربی که نیمی از صورت‌شان را پشت روسری سفیدشان پنهان کرده بودند و به محمود درویش با احترام می‌نگریستند، یکی از این مادران شنیده بود درویش شعری در رثای فرزندش که به دست نیروهای اسرائیلی کشته شده سروده، دست‌هاش را رو به آسمان بلند کرده بود و چنان دعایی برای سلامت درویش می‌کرد که همچنان آوای زنگ‌دارش در گوشم مانده. یادم هست که در آن سفر با روح بلند وله سوینکا، نمایشنامه‌نویس نیجریایی هم آشنا شدم، او مثل ما گیج نبود، از همان اول تصویرها را درک می‌کرد.او از واژه دستمالی‌شده‌ای مانند نویسنده متعهد حرف نمیزد اما می‌گفت نادیده گرفتن این دردها از کاری که آریل شارون می‌کند هم بدتر است و محمود درویش این را خوب می‌داند.اسرائیلی‌ها می‌خواستند برای التیام دردهای گذشته‌شان ملت دیگری را رنج بدهند اما رنجی که در گذشته متحمل شده بودند نمی‌توانست خشونتی را که حالا در جریان بود و هست را جبران کند.-.ساراماگو+

در آغاز دهۀ ۱۹۹۰، پارلمان بین المللی نویسندگان به همت جمع کثیری از نویسندگان جهانی مانند پیـیر بوردیو، ژاک دریدا، سلمان رشدی، محمود درویش، بای دائو، خوزه ساراماگو و… در فرانسه تشکیل شد و با توافق با شهرداری‌های مختلف اروپا خدماتی را به نویسندگان و هنرمندانی که در کشورهای خود از آزادی بیان و نشر و آفرینش هنری محروم بودند عرضه کرد. در مارس سال ۲۰۰۲، رژيم اسرائيل شهر «رام‌الله» را در محاصره خود درآورده بود و حتي ياسر عرفات، رهبر فقيد تشكيلات خودگردان فلسطين را، در دفتر كارد خود حبس كرده بود. در اين شرايط سخت، هيئتي از پارلمان بین المللی نویسندگان در ۲۵ مارس همین‌سال براي ابراز هم‌دردي با فلسطينيان و جلب توجه جهانيان به اين مساله، به رام‌الله رفتند و با «محمود درويش» ملاقات كردند.
اعضاي اين هيئت عبارت بودند از: ژوزه ساراماگو (رمان‌نویس پرتغالی و برندۀ نوبل ادبیات)، راسل بانکس (رمان‌نویس آمريکایی و رئیس پارلمان مذکور)، بريتن بريتن باخ (شاعر و رمان‌نویس آفريقای جنوبی)، وينچنسو کنسولو (رمان‌نویس ايتاليایی)، بای دائو (شاعر چينی تبعیدی در آمریکا)، خوان گوی تيسولو (نویسندۀ اسپانيایی)، کريستيان سالمون ( نویسندۀ فرانسوی و مدیر پارلمان مذکور) و ووله سوينکا (نویسندۀ نيجريایی و برندۀ نوبل ادبیات).
سمیر عبدالله و ژوزه راینس در «نويسندگان مرزها: سفری در فلسطين» از این موقعیت استفاده و این سفر را دست‌مایه ساخت مستند خود کرده اند. نفس گردهم‌آیی این تعداد از نویسندگان و شعرا به خودی خود جالب است؛ و موضوعیت فلسطین نیز جذابیت مستند را دو چندان کرده است. این اتفاقی است که کارگردان به هیچ وجه آن را تلف نکرده است. نویسندگان مرزها بیش از آن‌که به حاشیه برود-چونان‌که ساراماگو با مقایسه وضعیت فلسطین و آشویتز در همان سفر با اسرائیل دچار درگیری شد و بعدها نیز به سبب نوشتن در مورد این سفر «یهوی‌ستیز» خوانده شد- در حال و هوای سوژه‌های خودش باقی مانده است. و همین می‌شود که فیلم نه شرح سفر است و نه مانند دیگر مستندهای فلسطینی، به حکایتی از وضع فلسطینیان در محاصره خود را منحصر میکند. نویسندگان مرزها روایت شاعرانۀ سوژه‌هایی است که فیلم، سفر آن‌ها را موضوع خودش کرده است. برای همین به اقتضای راوی همان لحظه‌اش گاهی شعری میشود و گاهی داستانی کوتاه. غیر از درویش که خود سوژۀ اصلی است و در جای جای فیلم تصویر شعرخوانی او را میبینیم، بخش عمدۀ فیلم را بای دائو، سوینکا و ساراماگو روایت میکنند. ساراماگو بعد از سفر با همكاری نوآم چامسكي و جيمز پتراس كتابی را با نام «فلسطين زنده است» نیز منتشر كرد. دولت اسرائیلی در همان زمان و بعدها خصوصاً خطاب به ساراماگو ابراز تأسف کرد که فریب تبلیغات ارزان فلسطینی‌ها را خوردند. ساراماگو در همین فیلم هم میگوید، که خوشحال است که فریب تبلیغات گران اسرائیلی‌ها را نخورده.

درویش در شبی که در فیلم هم هست و نویسندگان مذکور را را به بالای تپه‌ای مشرف بر قدس برده بود، گفته بود: «خواستم به آنان نشان بدهم که چگونه جغرافیای فلسطین با این شهرک‌ها از هم پاشیده است. گویی که این شهرک‌ها مرکز هستند و شهرهای فلسطین در حاشیه‌اند. … هیچ تبلیغاتی نبود، فقط خواستیم آن‌ها حقایق را از نزدیک ببینند».
چهار روز پس از آنکه درویش و میهمانانش در مقابل نزدیک به هزار نفر در تماشاخانۀ القصبه به سخنرانی پرداختند، ارتش اسرائیل عملیات پاکسازی‌ای را آغاز کرد. فلسطینیان این عملیات را مجازات جمعی و پروژه‌ای برای از بین بردن خودشان می‌دانستند. درویش که برای حضور در شب شعری در بیروت، رام‌الله را ترک کرده بود پس از آن نتوانست به فلسطین بازگردد و به او خبر رسید که مرکز فرهنگی السکاکینی که فصلنامه الکرمل در آن‌جا استقرار داشت، مورد حمله قرار گرفته و نابود شده و دستنوشته‌ها زیر پوتین‌های سربازان اسرائیلی لگدمال شده است.

  • درویش در همین زمان کتاب حالة حصار+ را که حاوی مجموعه اشعاری بداهه است را نوشت، در فیلم هم مشغول خواندن قطعاتی از همین اشعار است. حالة حصار توسط تراب حق‌شناس با عنوان «در حصار» به فارسی برگردانده شده و توسط ناشرش نیز به رایگان در دسترس عموم قرار گرفته است. در حصار را از اینجا می‌توانید دریافت کنید. همچنین انتشارات خانۀ هنر و ادبیاتِ گوتنبرگ نیز نسخه‌ای از فیلم را با زیرنویس فارسی برای تماشا در چهار قسمت تهیه کرده است که از اینجا قابل دیدن است: قسمت یک، دو، سه، و چهار.
برچسب‌ها , , , , , , , , , , , , ,
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: