بایگانی برچسب‌ها: نقد

مروری بر مستند کریستین فرِی: عکاس جنگ War Photographer – 2001

If your pictures aren’t good enough,  you’re not close enough
Robert Capa

جیمز نچوی(+ و +) متولد ۱۹۴۸ در آمریكا و تحصیل‌کرده رشته تاریخ هنر و علوم سیاسی در كالج دارتموث، عکاس خبری است. تصاویری از جنگ ویتنام و جنبش حقوق مدنی آمریكا اثرات نیرومندی بر او داشت و در تصمیم وی برای عكاس شدن بسیار مؤثر بود. او بر روی كشتیهای ناوگان بازرگانی كار كرده بود و زمانی‌كه خود به آموزش عكاسی می‌پرداخت، كارآموز ادیتوری فیلمهای خبری و راننده كامیون بود. اولین مأموریت خارجی او پوشش جنگ داخلی ایرلند شمالی در طی اعتصاب غذای سازمان ارتش جمهوری‌خواه ایرلند در ۱۹۸۱ بود. از آن روز به بعد به نچوی خود را وقف مستندسازی جنگها و مبارزات، و انتشار نقدهای اجتماعی نمود.
او در زمینه مجموعه‌های تصویری بزرگ در ال‌سالوادور، نیكاراگوئه، گواتمالا، لبنان، كرانه غربی رود اردن و نوار غزه، اسرائیل، اندونزی، تایلند، هند، سریلانكا، افغانستان، فیلیپین، كره جنوبی، سومالی، سودان، رواندا، آفریقای جنوبی، روسیه، بوسنی، چچن، كزوو، رومانی، برزیل و ایالات متحده كار كرده است.
نچوی پس از ۱۹۸۴ عكاس قراردادی مجله تایم بوده است. او از ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۵ به آژانس عكس بلك استار(+) پیوست و از ۱۹۸۶ تا ۲۰۰۱ عضو مگنوم(+) بود.
وی مقامهای متعددی ازجمله مدال طلای رابرت كاپا پنج بار، جایزه جهانی عكس مطبوعات دو بار، عكاس سال مجله شش بار، جایزه مركز بین‌المللی عكاسی سه بار، جایزه لیكا دو بار، جایزه بایوكس برای خبرنگاری جنگ دو بار، جایزه آلفرد اسنستات، جایزه رسانه‌های تصویری كانن و یادبود یوگن برای عكاسی بشردوستانه را كسب نموده است. همچنین او در انجمن عكس رویال عضویت دارد و دارای درجه دكترای افتخاری هنرهای زیبا از كالج هنر ماساچوست است.

عکاس جنگ (+ و +) مستندی است از کریستین فرِی به دو زبان انگلیسی و آلمانی که گوشه‌ای از زندگی و عقاید او و همچنین بخشی از فعالیت‌های نچوی در كزوو، رام‌الله، اندونزی، نیویورك و هامبورگ را پوشش داده است. نچوی در نقش خودش به عنوان راوی به همراه کریستین امانپور، هانس هرمن کلر، کریستین بروستوت، دس رایت و دنیس اونیل یه عنوان گزارشگران و خبرنگاران رسانه های مختلف گروهی در فیلم حضور دارند. فیلم با جمله رابرت کاپا شروع میشود و نچوی را نشان میدهد که در میان دود مشغول عکاسی از آتش گرفتن یک خانه در بالکان است. علاوه بر دوربینی که به دنبال نچوی است، نکته جالب توجه ابتکاری است که فری به کمک فناوری تصویربرداری دیجیتال انجام داده و با استفاده از قرار دادن میکروکم‌هایی بر روی دوربین عکاسی نچوی، یکی به سمت سوژه نچوی و دیگری به سمت خود نچوی، تصاویری فراتر از آنچه این عکاس جنگ ثبت کرده به تصویر کشیده و مخاطب را با کادری بازتر از کادر بسته نچوی روبرو میکند. غیر از تلفیق نگاه سوبژکتیوه و آبژکتیوه برای مخاطب، بدون شک استفاده از این دوربین نه تنها ما را با لحظات واقعی ثبت عکس‌های نچوی آشنا میکند، بلکه احساس صمیمیتی نزدیک به خود آنچه عکاس با عکسش دارد را برای ما به همراه دارد. عکاس جنگ ضمن همراهی نچوی و دوربین‌ش، به خوبی به مخاطب نشان میدهد چگونه این عکاس بخشی از صحنه عکاسی‌اش است، به طوری که هم از سوژه جداست(ابزاروارگی)، و هم سوژه با او احساس بیگانگی نمیکند. و خود نچوی هوشمندانه این را میداند: «این تصاویر هیچ‌گاه ایجاد نمی‌شدند، مگر کسانی که من عکس‌شان را می‌گرفتم، بپذیرندم. امکان ندارد از چنین لحظاتی عکاسی کنی، بی‌آنکه آنان در آن مشارکت کنند؛ بی‌آنکه مرا بپذیرند و بخواهند که آنجا باشم. آن‌ها می‌فهمند که یک بیگانه‌ با یک دوربین می‌آید تا به جهانیان نشان دهد بر آنان چه می‌رود. می‌فهمند که قربانی نوعی ظلم‌اند، نوعی خشونت بی‌جا و با پذیرفتن من به‌واسطه‌ی یک عکاس، خواسته‌هایشان را به جهان و احساسات جهانیان عرضه می‌کنند.» این همان چیزی است که پیش از آن‌که نچوی بگوید، بر بیننده کاملا آشکار است. و از همین مسیر، میرسیم به سکانس تاثیر گذاری در انتهای فیلم که نچوی را در میان انبوه گرد و غبار معدنی در اندونزی -گمان میکنم- نشان میدهد که مشغول عکاسی است و بعد از مدتی گرفتار غبار میشود و به نفس تنگی می‌افتد و در حالت درماندگی، دست کارگری را میبینیم که او را میگیرد و به سمت روشنایی میبرد. همان رنج‌دیدگانی که نچوی سی سال است در طرف آنها و در میان و با آنها، به روایت آنان پرداخته است.

عکاس جنگ با توجه به نامش ولی نه فیلمی است که [غالباً] در مناطق جنگی بگذرد، و نه زیاد حول و حوش زندگی شخصی عکاس است. آنچه ما با آن روبرو هستیم بیشتر سوژه‌های اجتماعی‌ای است که نچوی با آن‌ها برخورد داشته و به بیان درک، عقیده و احساس نچوی میگذرد. صرف نظر از آنکه مورد اولی چقدر به اختیار و شرایط فیلم‌ساز برای حضور در مناطق جنگی بستگی داشته، ولی مورد دوم، انتخاب درست فیلم‌ساز است. عکاس جنگ در جشنواره‌های زیادی از جمله اسکار نامزد دریافت جایزه شده است، ولی تقریبا در هیچ جشنواره معروفی جایزه نبرده. فیلم‌برداری بسیار خوب و موسیقی متن فیلم از نقات قوت ان هستند. موسیقی متن فیلم که انتخابی از آثار النی کارایندرو، آروو پارت و دیوید دارلینگ است توسط مانفرد ایشر، رئیس کمپانی ای‌سی‌ام برگزیده شده است.

عکاس جنگ، فیلمی است درباره غول عکاسی خبری دنیا، که همراه با او، دغدغه او به عنوان یک انسان و یک عکاس را نشان میدهد: «سخت است که رسانه‌ها را به‌سوی تمرکز بر مسائل حساس‌تر کشاند، تا به‌جای گریزاندن مخاطب از حقیقت، در تلاش برای بردن‌اش به ژرفای حقیقت باشند؛ تا نگران چیزی باشند که از خودشان بس مهم‌تر است … هیچگاه این‌کار آسان نبوده و گمان کنم که در این چندساله‌ی اخیر، که جامعه‌ بیشتر وسواس تفریح و سلبریتی‌ها و مد را یافته؛ دشوار و دشوارتر هم شده است. آگهی‌دهندگان از اینکه محصولات‌شان، کنار عکس‌هایی از مصائب بشری نمایش داده ‌شود، خسته شده‌اند؛ چراکه موجب افت فروش‌شان می‌شود.»

  • نقدهای دیگر: + و + و +
  • فیلم از این لینک(+) به صورت انلاین قابل دیدن است.
برچسب‌ها , , , , , , , , , , , , ,

مروری بر زندگی و چهار اثر از کامران شیردل

کامران شیردل(+)، مستندساز، کارگردان و مترجم ایرانی متولد ۱۳۱۸، مردی که همه زندگی او با فیلم مستند گذشت و با فیلم های تاثیرگذاری که ساخت به درستی تحول بزرگی در حوزه سینمای مستند ایجاد کرد.
وی هنگامی که ۱۸ سال داشت برای ادامه تحصیل به ایتالیا رفت و در رشته معماری و شهرسازی در دانشگاه رم مشغول به تحصیل شد. به خاطر علاقه به سینما در سال چهارم تحصیل خود، در کنکور مرکز تحقیقات سینمایی رم شرکت کرد و به مدت چهار سال زیر نظر اساتیدی مانند نانی لوی(کارگردانی)، ماریا رزادا(تدوین)، جولیو چزاره کاستلو(تحلیل فیلم) و مونته سانتی(تاریخ سینما) سینما را آموخت. در این موسسه جلسات بحث و گفت و گو میان دانشجویان و کارگردانان معتبری مثل پیرپائولو پازولینی، میکل آنجلو آنتونیونی، فدریکو فلینی، روبرتو روسلینی، روبر برسون، اورسن ولز، رنه کلر و… برگزار می شد.
شیردل در سال ۱۳۴۳ و با ساختن فیلم آئینه ها از مرکز تحقیقات سینمایی رم فارغ التحصیل شد. او در سال ۱۳۴۴ به ایران بازگشت و نخستین مستندش در ایران با نام بوم سیمین و نیز ندامتگاه (به سفارش وزارت فرهنگ و هنر) را کارگردانی کرد. وی یک سال بعد تهران پایتخت ایران است و فیلم ناتمامِ قلعه را ساخت که وزارت فرهنگ و هنر آن‌ها را توقیف کرد. وی دو فیلم ناتمام نوروز و آخرین گل را در سال ۱۳۴۶ ساخت و در سال ۱۳۴۷ حماسه روستازاده گرگانی یا اون شب که بارون اومد را کارگردانی کرد.
شیردل در سال ۱۳۵۱ نخستین فیلم سینمایی خود را با نام صبح روز چهارم با برداشتی آزاد از فیلم ازنفس افتاده ژان لوگ کدار آماده نمایش کرد که در جشنواره سپاس همان سال شش جایزه به خود اختصاص داد. دومین تجربه سینمایی او با نام دوربین که برداشتی آزاد از نمایشنامه بازرس کل نیکلای گوگول بود، پس از فیلمبرداری ۲۵ دقیقه از فیلم، از سوی تهیه کننده(کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان) توقیف شد. محمدرضا اصلانی فیلم را با اسم چنین کنند حکایت در سال ۱۳۵۶ تکمیل کرد که نام شیردل در تیتراژ آن به عنوان فیلمنامه نویس آمده است. او در سال ۱۳۵۴ سه مستند درباره سه کشور عربی ساخت که دوتای آن‌ها نیمه تمام ماند.
شیردل پس از انقلاب به دلیل مشکلات مشابهی که با حکومت قبلی داشت سینمای اجتماعی را رها کرد و بیش از ۱۰۰ مستند کوتاه و بلند صنعتی و تبلیغاتی ساخت. وی در سال ۱۳۷۸ جشنواره سینمای مستند کیش را تاسیس نمود و دو فیلم آخر او مستندهایی درباره جزیره کیش هستند. از جشنواره‌ها و مراکز فرهنگی که فیلم‌های او را به نمایش گذاشته و از او تقدیر به عمل آورده اند میتوان به جشنواره‌های سینمادورئل، لایپزیک، انستیتو فیلم بریتانیا، دانشگاه UCLA، برنامه «سیمای شهر تهران» در پاریس، جشنواره سینمای مستند بیروت و جشنواره فیلم لوکارنو که در آخرین دوره خود در بخشی با عنوان Front News سه مستند -در ویکی‌پدیای شیردل چهار مستند ذکر شده ولی من در اصل خبر سه مستند بیشتر ندیدم- او را در میان ۸۷ فیلم برگزیده ۱۰۵ سال تاریخ سینمای جهان به نمایش گذاشت، نام برد.
شیردل اولین فیلمساز ایرانی است که نشان شوالیه هنر و فرهنگ ایتالیا را در سفارت این کشور در تهران، در اردیبهشت ماه ۱۳۸۹، دریافت کرد.

  • اون شب که بارون اومد یا حماسه روستازاده‌یِ گرگانی (۱۳۴۷)

اون شب که بارون اومد یا حماسه روستازاده‌یِ گرگانی(+) فیلمی است که شیردل آن را در سال ۱۳۴۷ و با الهام از ساختار فیلم راشومون آکیرا کوروساوا ساخت. این فیلم تا سال ۱۳۵۳ در توقیف به سر می بُرد؛ در این سال و در سومین جشنواره فیلم تهران به نمایش درآمد و پس از به دست آوردن جایزه بهترین فیلم -برنده جایزه بزرگ سومین جشنواره بین المللی فیلم تهران به عنوان بهترین فیلم کوتاه به مفهوم مطلق- دوباره توقیف شد.
فیلم درباره روستازاده ای گرگانی است که در یک شب بارانی قطاری را از خطر واژگونی نجات می دهد و به واسطه تیتر نماینده محلی روزنامه کیهان در شهر گرگان، یک شبه به قهرمانی فداکار و ملی تبدیل می‌شود. خبر که از جهاتی شبیه داستان ریزعلی خواجوی است بلافاصله با واکنش روزنامه‌های دیگر روبرو میشود که به ماجرای روستازاده گرگانی و شرح نجات جان دویست مسافر قطار به دست او می‌پردازند. اما در این بین روزنامه «شمال ایران» خبر را دروغ محض می‌خواند و ماجرا را افسانه‌سازی کذبی می‌داند که مطبوعات کشور مایل‌اند از آن سود ببرند. کامران شیردل و گروه فیلمبرداری‌اش به سفارش وزارت فرهنگ و هنر به محل واقعه می‌روند تا این حماسه را از نزدیک بررسی کنند و دروغ را از راست تشخیص دهند و از میان این جستجو، فیلم شکل می‌گیرد. کارگردان که با نشان دادن دستور مکتوب وزارت‌خانه و جوابیه‌های مکتوب هیئت اعزامی شروع میکند، پس از رسیدن به دلیل نبودن روستازاده، چرخی در روستای لاملنگ میزند. و با آن‌که با ظاهری پژوهشی و جدی شروع میشود، در همان ابتدا به هجویه‌ای به شدت هوشمندانه تبدیل میشود. شیردل در ادامه تحقیقاتش به مصاحبه با خبرنگار کیهان و روزنامه شمال ایران میپردازد و بعد از آنها به سراغ کارکنان راه آهن و در آخر به سراغ روستازاده و اطرافیانش میرود.
اون شب که بارون اومد فیلمی است درباره نسبی بودن حقیقت، برخلاف سه فیلم دیگری که در ادامه خواهید دید، اگاهانه اغراق میکند و از واقعیت محض فاصله میگیرد و آن‌قدر بازی‌گوشی میکند تا به بیان مقصود خودش برسد. با آن‌که شیردل در روایت به هیچ عنوان بی‌طرف نیست، دست مخاطب همچنان در انتخاب روایت دلخواه و برداشت، آزاد است. تدوین هوشمندانه فیلم و نحوه روایت فوق‌العاده، همگی در خدمت مفهومی که شیردل آفریده است هستند. فرم فیلم به خوبی نشان میدهد که دست‌رسی به حقیقت اگر غیرممکن نباشد، به این راحتی‌ها هم نیست. و نه فقط در مواجهه با اصل قصه، شروع داستان هم با هشدار همراه است. شیردل در بررسی تحقیقی طنزگونه‌اش از روستای لاملنگ به خوبی به مخاطب هشدار میدهد هر آنچه میشنوید، آنی نیست که اتفاق افتاده است؛ روایت فیلم از ابادانی روستا بر روی تصاویری از خرابی‌ها و روایت فیلم از مهمان‌نوازی مردم روستا بر روی تصاویری از پارس کردن سگ.
شیردل با این مقدمه به سراغ موضوع اصلی میرود و با پیشرفت قصه، مدام نشان میدهد که چگونه حقیقت پنهان شده است. استفاده مکرر از جمله «دروغ محضه آقا، همه‌ش ساختگیه» از زبان راننده قطار موتیفی بر هنگامه‌ی شکست مخاطب در دست‌یابی به حقیقت و شروع روایت جدید، و نهایتا به عنوان ختامی بر فیلم، فاصله حقیقت از واقعیت را به درستی و به شکلی طنزگونه نشان میدهد. در واقع کارگردان در اینجا یک پله عقب‌تر، مفاهیمی مانند سینمای مستند از منظر تفسیر واقعیت و در یک مفهوم کلی‌تر تأثیر دید شخص بر روی حقیقت را به چالش میکشد.
اون شب که بارون اومد یا حماسه روستازاده‌یِ گرگانی نه تنها در آثار مستند دهه چهل به عنوان فیلمی نوگرا و پیشرو محسوب میشود، و نه تنها در آثار خود شیردل اثر منحصر به فردی است، بلکه هنوز هم طراوت خود را حفظ کرده است و بی‌گمان اگر نشود گفت بهترین است، یکی از بهترین‌های سینما است.

  • قلعه (۱۳۴۴)

قلعه(+)یا شهر نو، همان ناحیه‌ای که در تهران به روسپی‌خانه‌هایش معروف بود- در سال ۱۳۴۵ به سفارش سازمان زنان ایران هم‌زمان با تهران، پایتخت ایران ساخته شد و پس از توقیف آن فیلم، از ادامه فیلمبرداری قلعه هم جلوگیری شد و کار نیمه تمام ماند. با از بین رفتن بخشی از تصاویر و ماندن صداها، پس از انقلاب شیردل به این فکر افتاد که مستند خود را کامل و منتشر کند. به خصوص آنکه بعد از انقلاب قلعه سوزانده شده بود و از بین رفته بود. در این میان به واسطه جستجو برای چیزی که با آن بتواند فیلم‌ش را تمام کند، با کاوه گلستان آشنا شد و مجموعه عکس‌های گلستان از شهر نو توجه او را به خود جلب کرد. نهایتا فیلم در سال ۱۳۵۹ تدوین و به جشنواره‌ها راه پیدا کرد.

در قلعه ابتدا کلاسی را می بینیم که تعدادی زن در ان به درس آموزی مشغول هستند. بعد ناگهان زمانیکه معلم به سمت دوربین می چرخد، فریم ثابت می شود و با این فریم قدم به دنیای عکاسی می گذاریم. عکس های کاوه گلستان از این پس روایت بصری فیلم را بر عهده می گیرد و صدای راوی نیز آنها را کامل می کند. اگر ما تنها با یک مجموعه عکس رو به رو بودیم روایت می توانست متفاوت باشد. زیرا عکس نیز می تواند واسازی از مضمون ایجاد کند. اما چون نوع ژوژمان و پاسپارتو نیز می تواند در خوانش عکس موثر باشد و اینکه مثلا دیواری که یک عکس روی آن آویخته شده می تواند همان اندازه در معنای آن موثر باشد که دیواری دیگر، روایت شفاهی فیلم و گفت و گو با زنان مورد نظر در فیلم برای عکس ها معنا آفرینی کرده و چونان حائلی دور انها را قاب می گیرند.
در اینجا می توان کار شیردل را در روایتی که عکس ها بازگو می کنند مورد بازخوانی قرار داد. عکس های گلستان در بسیاری موارد برخی اشیاء و آدم ها را جایگزین مفاهیم،آدم ها و اشیاء دیگر می کند. بطور مثال تصویر یک تخت کهنه و خراب به عنوان یکی از راوی های مستعمل داستان مورد تاکید قرار می گیرد. یا زنی که پشت به دوربین دارد به کلیتی قابل بسط به تمام راوی ها تبدیل می شود. جزئیات این تصاویر قابل تعمیم به همه آنهایی می شود که در کلاس ابتدایی فیلم بوده اند. در گفته ای دیگر گلستان به این ترتیب بحث حضور و غیاب را نیز مطرح می کند. او با اشاره به یک تخت مستعمل یک فرهنگ زندگانی در دوره ای رو به زوال را برای بیننده خود حاضر می کند. از دیگر سو شیردل با کنار هم چیدن انها  و تکمیل روایتی افقی بینشی کاملا مبتنی بر درک نشانه ها را تدارک می بیند. (+)
قلعه روایتی از از زندگی زنانی که به علت شرایط اجتماعی در شهر نو گرفتار شده اند و ظاهرا راه نجاتی هم ندارند. فیلم از این وجه گاهی عاطفی میشود، ولی روایت هم‌چنان قوی است و عکس‌های گلستان به شدت گیرا هستند. ساختار فیلم چنان یک‌دست شده که گویی پروژه گلستان و شیردل در همراهی همدیگر و در یک راستا ضبط و ثبت شده اند. قلعه به همراه تهران پایتخت ایران و ندامتگاه زنان از سوی شیردل با عنوان تریلوژی اسارت، از اولین فیلم‌هایی بود که شیردل بعد از انقلاب به جشنواره‌ها فرستاد و جوایزی را به دست آورد.

  • تهران …. پایتخت ایران است (۱۳۴۴)

تهران، پایتخت ایران است(+) روایت تکان دهنده ای از زندگی بی‌خانمان‌ها در حاشیه ها و بیغوله های جنوب شهر تهران (منطقه خزانه) است. شیردل در این فیلم تصویر سیاهی از فقر و بی‌عدالتی در پایتخت کشوری ترسیم کرده بود که به خاطر افزایش قیمت نفت، به ثروت عظیمی دست یافته بود.

پس از «انقلاب سفید»  در دهه ی ۴۰ و مبتنی بر اصل ششم این «انقلاب» – ایجاد سپاه دانش –  فلاکت ساکنین جنوب شهر تهران، حساسیت گروه «فرهنگ ملی» را برانگیخت که وابسته به «سازمان زنان ایران» بودند. این گروه فعالیت خود را از محله ای به نام «خزانه» در جنوب شهر، آغاز کردند. روایت مشکلات مردم این محله و کارهایی که این گروه در دست اجرا داشت، موضوع محوری مستند «تهران، پایتخت ایران است» را تشکیل می دهد. از جمله مشکلات عمیق معیشتی، فرهنگی و بهداشتی که زندگی مردم را به شدت تحت الشعاع  قرار داده بود؛ تا جایی که اگر می خواستند یک روز کارشان را برای رسیدگی به فرزندان بیمارشان تعطیل کنند، شب، نانی در سفره ی خود نداشتند. گروه «فرهنگ ملی» اقدام به تشکیل کلاس های سواد آموزی برای کودکان و بزرگسالان در این محله نمود. در ابتدا با استقبال کمی مواجه شدند اما به مرور زمان، زنان ِ بچه به بغل نیز با وجود سختی های فراوان در این کلاس ها حاضر شدند. نکته ی جالب توجه این که، آنچه برای سواد آموزی به آنها دیکته می شد، باز هم آن چیزی بود که قدرت حاکم می خواست و می پسندید. از جمله، مشخصات شاه ایران و آنچه که مردم باید از او می دانستند به عنوان متون درسی برای سواد آموزان استفاده می شد تا در کنار آموزش سواد به آنها، فاکتور های دیگری نیز به آنها آموزش داده شود. یکی از نکات مهمی که در این مستند قابل توجه است، شیوه ی تدوین آن است که کامران شیردل به همراه گرگین گریگوریانس و با مشاوره ی اسمعیل نوری علاء، به بهترین شکل ممکن آن را به ثمر رسانده اند. به عنوان نمونه، در جایی از فیلم، دو صحنه که یکی دو پسربچه را در حال کُشتی گرفتن روی زمین نشان می داد و دیگری بالا رفتن پسربچه ای را از تیر چراغ برق به تصویر می کشید، به هم کات می خوردند و صدای معلم در حال گفتن دیکته روی این دو صحنه میکس شده بود با این محتوا: «نمایندگان مردم در مجلس سنا و مجلس شورای ملی جمع می شوند و کار می کنند» که عبارت «کار می کنند» سه بار توسط معلم تکرار شد. این سکانس، تأییدی است بر نکته ای که کارگردان سعی در تفهیم آن دارد و آن بی توجهی نمایندگانِ مردم، به حال و روز مردم است. در بخش آخر، دوربین دوباره به همان غاری می رود و مردانی را نشان می دهد که در ابتدای فیلم آنها را دیده بودیم و نمی دانستیم که به چه دلیل، آن طور بی حال روی زمین افتاده اند اما در بخش پایانی، صدایی برای مخاطبین توضیح می دهد که این ها از فرط بدبختی، خونشان را می فروشند و با پول آن ده روزی را سر می کنند تا دوباره خونشان جا بیفتد و بتوانند باز از نو آن را بفروشند و این دور باطل ادامه دارد… (+)

کامران شیردل با استفاده از مونتاژ دیالکتیکی، تصاویر فقر و نکبت در جنوب شهر تهران را در برابر روایت های رسمی حکومت شاه از انقلاب سفید و تمدن بزرگ قرار داد. به همین دلیل این فیلم بلافاصله از سوی مقامات وقت توقیف شد و تا بعد از انقلاب هرگز به نمایش درنیامد. نکته عجیبی که در همه فیلم‌های اجتماعی شیردل به چشم می‌آین؛ علی‌رغم زبان تند و گزنده که گاه حتی خود را در قالب استعارات و صناعات هم پنهان هم نمیکنند و علی‌رغم ریشخند‌ها هم‌چنان مجوز میگرفته و البته که امکان نمایش هم پیدا نمیکرده است.

  • ندامت‌گاه (۱۳۴۴)

کامران شیردل بعد از بازگشت به ایران در سال ۱۳۴۴ به استخدام وزارت فرهنگ و هنر درآمد و نخستین فیلم مستندش، «بوم سیمین» را به سفارش فرهنگ و هنر کارگردانی کرد. به دنبال آن در سال ۱۳۴۵ فیلم ندامت‌گاه را درباره زندان زنان و به سفارش وزارت فرهنگ و هنر کارگردانی کرد. در این فیلم زنان زندانی را می بینیم که در سلول های زندان با فرزندان خود به سر می برند و لحظات فراغت خود را با شرکت در کلاس های آموزشی و بازپروری پر می کنند.

به ترتیب، ندامتگاه(+) از نظر قوت در رده چهار از میان این چهار فیلم قرار میگیرد. لحن و فرم شیردل در اینجا از نظر ظاهر شبیه به سه تای دیگر است، اما به واقع ضعف‌هایی را نسبت به آن سه تای دیگر در این مشاهده میکنیم. تدوین فیلم آشفته است و از نظر تحقیقاتی قابلیت استناد در نگاه اول را هم ندارد. درواقع کارگردان خیلی یک طرفه به زنان زندان نگاه میکند و از آن طرف پشت‌بام افتاده است. شیردل درباره ندامت‌گاه میگوید: «وقتی که زندان را دیدم.از دیدن شهر نو،در لحظه اول، شاید ساختار مشخص در ذهنم نیامد.اما دیدار زندان،کافی بود که ساختار فیلم را بیابم.اصولا،این فیلمها را بیشتر به صورت‌ نوعی رپرتاژ مستند روی دست می‌دیدم.شیوه‌ای آزاد در ذهنم‌ بود؛مثل این‌که فیلم می‌بایست حال و هوای خود من را که توی‌ این کوچه‌ها و فضاها عبور می‌کردم،منتقل می‌کرد و نشان‌ می‌داد. مثل این‌که من در کوچه‌ها می‌گشتم، جاهایی مکث‌ می‌کردم و جاهایی می‌گذشتم و بیننده را می‌خواستم به درون‌ حجره‌ها،تودرتوها ببرم و زندگیها را نشان بدهم.» به هر حال صرف نظر از کوتاه بودن مستند (یازده دقیقه)، فیلم هم خیلی زود جمع شده، و با توجه به شرایط البته انتظار زیادتری نیز نباید میداشت: اینها فیلمهایی نبودند که بودجه زیادی برایشان تخصیص‌ یافته باشد. باید سر و ته فیلم را زود هم می‌آوردیم. پول اندک، امکانات محدود … جایی برای برنامه‌ریزیهای طولانی مدت، نمی‌داد. ما در سه روز،تمامش کردیم.»

«پشت دیوارها، طبعا مسائلی بود. در جلسه اول و دوم در دیدن زندان با زنان زندانی، صحبت کردم و مسائلشان را دریافتم. این که در یازده دقیقه چقدر می‌شد از همه این مسائل را گفت هم مد نظرم بود. فکر کردم که در عرض این مدت کم، می‌شود از این جامعه کوچک، نمای کلی از کلیت جامعه، از فقر و بیداری و بی‌فرهنگی ارائه داد و همین به نظرم کار بزرگی بود.»
-مصاحبه امید روحانی با شیردل در نشریه فرهنگ و هنر، پاییز ۷۴، شماره ۶

  • هرچهار فیلم از این آدرس (+) قابل دیدن هستند.
برچسب‌ها , , , , , , , , , , , , , ,

مروری بر مستند جعفر پناهی و مجتبی میرتهماسب: این یک فیلم نیست This Is Not a Film – 2011

پس از صندلی خالی جعفر پناهی در جشنواره سال پیش کن، پناهی امسال با یک فیلم مستندگونه در کن حضور پیدا کرده است. فیلمی که همچون ماجرایش، خودش هم سفری سورئال به کن داشته: بر روی یک حافظه فلش و جاسازی شده درون یک کیک توسط یک مسافر به فرانسه رسیده است.

آخرین اثر پناهی به همراهی مجتبی میرتهماسب با عنوان «این یک فیلم نیست» (+ و +) تصویری است از یک روز از زندگی دو فیلمساز بی‌کار!، که همچون همان که میرتهماسب میگوید مانند وقتی که دو آرایشگر در اوقات بی‌کاری مشغول پیرایش موهای همدیگر میشوند، مشغول تصویر گرفتن از همدیگر هستند. در «این یک فیلم نیست» جعفر پناهی که پس از محکومیت -به شش سال حبس تعزیری، بیست سال محرومیت از فیلم‌سازی، فیلم‌نامه‌نویسی، سفر به خارج از ایران و در آخر بیست سال ممنوعیت از مصاحبه- منتظر دادگاه تجدید نظرش است تصمیم میگیرد آخرین فیلم‌نامه خودش را خودش شخصا روایت کند یا به عبارت دقیق‌تر متن فیلم‌نامه را بخواند و سعی کند فضا را به ذهن مخاطب متبادر کند. داستانی درباره‌ی دختری از یک خانواده مذهبی که با منع خانواده‌اش از حضور در دانشگاهی در شهر دیگر، خود را در خانه حبس کرده است. تلاش پناهی اما در همان ابتدا بی‌معنی نشان میدهد. خودش هم میفهمد و خسته میشود و رها میکند: «اگر قرار بود قصه را تعريف کنيم که ديگر فيلم نمی ساختيم.» پناهی در «این یک فیلم نیست» میخواهد یک فیلم را روایت کند، درحالیکه سرنخ روایت بالاتر را هم در دست ندارد. این را جلوتر میرتهماسب به او متذکر میشود. پناهی بازیگر نیست، اما کارگردان هم نیست؛ نمیتواند کات بدهد. از این جا به بعد پناهی و میرتهماسب مشغول روایت‌هایی متقاطع از همدیگر هستند تا میرتهماسب میرود و در هنگام خروج از خانه‌ی پناهی به سرایدار ساختمان برمیخورند و سومین شخصیت فیلم هم تا پایان و در حضوری کوتاه در یک آسانسور و در مسیری عمودی! فیلم را همراهی میکند.

برخلاف آنچه انتظار داشتم -که از عنوان رودست بخورم-، «این یک فیلم نیست» دقیقا یک فیلم -سینمایی- است. فیلم حاصل چهار روز فیلمبرداری غیر متوالی است که در ده روز انجام گرفته و ادیت شده است. عنوان کنایه‌آمیز فیلم -همان‌طور که خود میرتهماسب در گفت و گویی با شهلا رستمی میگوید(+) – از عبارت تابلوی مشهور «رنه ماگریت» وام گرفته شده است، و میرتهماسب و پناهی هم دقیقا اثری خلق میکنند در عرض همان مفهوم. با اینکه فیلم از دور شبیه سینما وریته یا حداقل سینمای بی‌واسطه (مستقیم) است، اما از نمای دیگر داستان فیلم خودش را آشکار میکند. دقیقا مانند آنچه ماگریت میخواهد بیان کند. برای درک بهتر ارتباط عنوان و فحوای فیلم، لینک نقدهای دیگری که در پی‌نویس میگذارم را ببینید، دوستان دیگر بهتر از من توضیح داده اند، برای همین اضافه‌گویی نمیکنم و شما را به همان‌ها ارجاع میدهم.

امسال جشنواره کن شاهد حضور فیلم دیگری هم از همین نوع بود: آریرانگ، ساخته کارگردان شهیر کره‌ایی که قبلا درباره این فیلم هم نوشته‌ام(+)، او هم در همین مایه به نوعی مشغول به خود درمانگری با دوربین بود. ساخته‌ی پناهی با اینکه از لحاظ مضمون تفاوت‌هایی با آریرانگ دارد، از حیث فرم دارای تفاوت‌های کمی است. و فیلم پناهی به مراتب بهتر است. «این یک فیلم نیست» برای اولین بار در روزهای آخر جشنواره کن ۲۰۱۱، در بخش خارج از مسابقه و نمایش‌های ویژه اکران شد و پس از آن به جشنواره‌های بسیار دیگری هم رفت (+)  و با استقبال خوب مردم و منتقدین هم روبرو شد.

پناهی در آخرین فیلم‌ش، در آخرین تلاش‌ش، و بلکه بهترین تلاش‌ش، با وجود پیش‌زمینه غم‌انگیز حاکم بر روح فیلم، اما با امیدی روشن به یک مقابله هوشمندانه با ممنوعیتی که با آن درگیر است دست میزند. همان طور که مير تهماسب پيش از نمايش مطبوعاتی فيلم در کن بر روی صحنه حاضر شد و جمله ای از زرتشت را با اين مضمون نقل کرد که «در جدال با تاريکی شمشير نمی کشند، بلکه چراغی برمی افروزند.» و باید گفت پناهی و میرتهماسب در این راستا بسیار موفق بوده و هنرمندانه عمل کرده‌اند.

  • نقدها و خبرهای دیگر: + و + و + و + و + / تورنت‌های فیلم هنوز با سید دهی خوبی فعال هستند.
برچسب‌ها , , , , , , , ,

مروری بر مستند لوئیس سایهویوس: خلیج کوچک The Cove – 2009

Never ever depend on governments or institutions to solve any major problems. All social change comes from the passion of individuals :: Margaret Mead

سریال فلیپر(+) از نمونه‌های موفق سریال‌های دهه شصتی بود که در کنار شخصیت‌های اصلی دارای یک نقش حیوان هم بود، یک دلفین که به کمک یک مامور حفاظت از دریا و خانواده‌اش ماجراهایی می‌آفریدند. از نمونه‌هایی که بعد از فلیپر در این ژانر موفق بودند سریال معروف اسکیپی با نقش‌افرینی یک کانگورو را حتماً به یاد دارید. پخش فلیپر در ۱۹۶۴ باعث شد ریچارد ریک اُ-بری(+) به اولین و معروف‌ترین مربی دلفین دنیا در آن زمان تبدیل شود. درواقع قبل از پخش سریال برای تربیت دلفین‌ها هیچ روش کاری‌ای وجود نداشت و اولین متدهای آموزش توسط خود ریک به وجود آمده اند. اما اتفاقی که می‌افتد این است که کتی، دلفینی که در نقش فلیپر به اجرا می‌پرداخت میمیرد. ریک از لفظ «خودکشی» استفاده میکند، برای اینکه عنوان کند مرگ کتی خودخواسته بوده. و ریک دگرگون میشود: روز بعد به جرم تلاش برای آزادسازی یک دلفین بازداشت میشود. از این جاست که او تصمیم میگیرد هر دلفینی که اسیر است را آزاد کند، و از این رهگذر به مردی تبدیل میشود که هرکس در هرجای دنیا مشکلی در زمینه دلفین‌ها داشت تلفن او را پیدا میکرد. این اتفاقات باعث میشود به مرور ریک ناخواسته به یک فعال (=اکتیویست) حقوق حیوانات تبدیل شود؛ مردی که ده سال را صرف ساختن این صنعت کرده، سی و پنج سال بعدی تا کنون را به تلاش برای نابودی آن صرف میکند.

مستند «خلیج کوچک«(+) حکایت مبارزه با یکی از این مراکز کشتار و صادرات دلفین‌های سرگرم‌کننده در ژاپن است. سالانه بیش از بیست هزار دلفین و گراز ماهی در ژاپن کشته میشوند. خلیج تایی‌جی یکی از این مراکز است، جایی که شما میتوانید به موزه وال بروید و نمایش دلفین‌ها را ببینید و در عین حال دلفین هم بخورید. ژاپن به عنوان حمایت از این سرمایه عظیم(دقت کنید که هر دلفین نمایشی با رقمی حدود صد و پنجاه هزار دلار و هر دلفین گوشتی ششصد دلار به فروش میرسند) سال‌هاست که سعی در زنده نگه‌داشتن و مبارزه با از بین رفتن این صنعت کرده است. ریک به همراه  لوییس سایهویوس -کارگردان فیلم، خبرنگار و عکاس سابق نشنال جئوگرافی- و چند تن دیگر سعی کرده است با تهیه کردن فیلمی از کشتار حیوانات در تایی‌جی حرکتی در جهت تعطیل کردن این سلاخی انجام دهد. خلیج کوچک شروعی معمولی دارد، اما هرچه جلوتر می‌رود بهتر و بهتر میشود. ریتم فیلم بسیار راضی‌کننده است و شخصیت‌های اغراق نشده و قهرمان‌های معمولی ما را به همذات‌پنداری می‌رسانند. خلیج کوچک در سال دوهزار و ده جایزه بهترین مستند اسکار را برد و در همان سال هم در جشنواره ساندنس منتخب تماشاگران بود و با اقبال عمومی خوبی در سراسر دنیا مواجه شد.

آن‌چه در مورد «خلیج کوچک» مهم است تأثیر سینمای مستند از منظر روایت واقعیت برای ایجاد یک تغییر است. محصول کار، همان تصاویری که تماشا میکنید درامی به شدت تکان‌دهنده است که بیننده نمی‌تواند از کنار آن بی‌تفاوت رد بشود. و از همین رو «خلیج کوچک» توانست قدمی تأثیرگذار در توقف صید دلفین‌ها را باعث شود. هرچند هنوز دولت ژاپن به طور کامل کوتاه نیامده است، اما تغییر ایجاد شده است. همان که از مارگارت مید(+) نقل شده است: «به هیچ وجه برای حل مشکلات بزرگ به دولت‌ها و موسسات متکی نباشید، همه تغییرات اجتماعی از شور فردی نشأت میگیرند.» مستند «خلیج کوچک» تماماً یک شور است، حاصل تلاش دسته جمعی برای توقف یک امر مذموم، و باعث امیدواری است. هرچند که هنوز تمام نشده و دعوت سازندگان برای مبارزه ادامه دارد.(+)

  • برای تماشای مستند از این لینک(+) میتواند استفاده کنید، فیلم زیرنویس فارسی(+) هم دارد.
    پ‌ن: ریویوهای دیگر: + و + و +
برچسب‌ها , , , , , , , , , , , ,

مروری بر مستند پیتر داویس: قلب‌ها و اندیشه‌ها Hearts and Minds – 1974

    Look, they are focusing on us now. First they bomb as much as they please, then they film
از متن فیلم

هنوز هم تکان‌دهنده، اولین عبارتی که بعد از دیدن «قلب‌ها و اندیشه‌ها«(+) برای توصیف فیلم به ذهنم رسید. مستندی ساخته پیتر داویس، با عنوانی طعنه‌آمیز و برگرفته شده از سخنرانی رئیس جمهور آمریکا، لیندون جانسون – «پیروزی نهایی بسته به قلب‌ها و اندیشه‌های مردمی است که در بطن ماجرا زندگی می‌کنند» – ، که به بررسی شانزده سال بیهودگی و کشتار و خشونت در «جنگ ویتنام»، یا آن‌چه ویتنامی‌ها میگویند «جنگ آمریکا» میپردازد.

بدون مقدمه، مستند داویس مستند ناراحتی است. نشان دادن تناقض‌ها و به‌هم‌ریختگی سیاست‌های وقت، خشم داویس از فرهنگ آشفته جامعه از طریق رویارویی سکانس‌ها با همدیگر، و اعتراضی که او به خشونت و شهوت مست‌کننده کنترل کردن و سلطه جهانی آمریکا دارد مستند داویس را کاملا جهت‌دار میکند. و مصاحبه‌های فیلم، که به طرز اعجاب‌آوری شفاف و خوب هستند. طوری که نیاز به هیچ‌چیز دیگری نیست، تنها همین مصاحبه‌ها برای پیامی که داویس میخواهد برساند کافی است. مصاحبه‌های داویس از کلارک کلیفورد -وزیر اسبق دفاع- در مورد ظهور آمریکا به عنوان یک قدرت فرامنطقه‌ایی پس از جنگ جهانی دوم شروع میشود، و فیلم از همان ابتدا کاملا موضع دارد. مثلاً جایی که والت روستو – مشاور ارشد کندی و جانسون- مشغول توجیه دخالت آمریکا است و داویس وسط حرف‌هایش می‌پرد و می‌پرسد اصلاً آیا آنها واقعاً نیازی به ما داشتند؟ روستو جا میخورد و میگوید «من واقعا باید به این سوال احمقانه پاسخ بدهم؟». و ادامه پیدا میکند با توضیحات ژنرال ویلیام وستمورلند -فرمانده نیروهای نظامی آمریکایی در ویتنام-، که شرح جنون را تکمیل میکند. وستمورلند در جایی میگوید «فلسفه شرقی بر اساس بی‌اعتنایی و بی‌اهمیتی به دنیا بنا شده است». هنوز بعد از گذشت چندساعت از تماشای فیلم هضم این جمله برای من مشکل است، آیا وستمورلند به خودش گوش نمیکند؟ این درک نادرست و بلکه غیرانسانی، همین که مورد اعتراض داویس است، همان که داویس از رستو پرسید، همان مشکلی است که در مصاحبه با یک خلبان دیگر خودش را نشان میدهد، که عارضه جانبی و بلکه بیماری اصلی همین نه درک نادرست، بلکه این فقدان است. همین فلسفه است که خلبان را قادر میسازد خود را صرفا به چشم یک تکنسین در حال خدمت ببینید. که عنوانی که به این قضیه میدهد «بازی» باشد. یکی از آنها حتی میگوید این بازی عمیقا راضی کننده است. و دیگری میگوید من هیچ وقت واقعاً متوجه نمیشدم آن پایین چه خبر است، فقط بعد از ریختن ناپالم‌ها و بمب‌ها از بالا نگاه میکردم و دود میدیدم.

داویس در «قلب‌ها و اندیشه‌ها» نشان میدهد همه در یک طرف هستیم. طنز مسخره‌ای است که آمریکا تا دیروز در جنگ جهانی دوم و در این سوی صف مبارزه با نژادپرست‌های نازی و بلکه ضربه‌خورده از آنهاست، و اکنون خودش به بازتولید نژاد پرستی و خشونت دست میزند. نحوه برخورد سربازان آمریکایی با عقب‌مانده‌های ویتنامی – نامی که سربازان آمریکایی بر ویتنامی‌ها گذاشته بودند – دست کمی از نحوه برخورد سربازان نازی با یهودی‌ها ندارد. اینجاست که همان بحث همیشگی برجسته میشود: وطن‌پرستی – به مثابه انگیزه‌ای برای سربازان و وسیله‌ای برای تقدیس جنگ، مخصوصاً وقتی در موضع تدافعی نباشیم – و نژادپرستی چه وجوه مشترک و چه فاصله کمی با همدیگر دارند. شاید برای آن‌ها که هنوز وطن‌پرستی را چیزی جز ضرورتی برای برآورده شدن امیال سیاسی میدانند تماشای فیلم بد نباشد. و البته آن‌چه از آن غفلت میکنیم ذات خشونت جنگ است. و البته که آن‌چه اتفاق می‌افتاد جابجایی هدف و وسیله، بلکه پوچی و به تبع آن نابودی هدف است. سربازان آمریکایی در ویتنام برای چه میجنگند؟ کشوری هزاران کیلومتر آن طرف‌تر، و آنقدر کوچک که ادعای خطرناک بودنش خنده‌آور است. و خنده‌دارتر آن که یکی از عوامل اصرار آمریکا بر روی جنگ به عنوان تلاشی بر عدم حاکمیت رسمی کمونیسم در ویتنام، ترس از طرح دومینوی مطرح شده در زمان آیزنهاور بود: «اگر ما از ورود یک کشور به دایره سرخ کمونیسم جلوگیری نکنیم، آنوقت همه کشورها را از دست خواهیم داد». -همین تئوری توجیه کننده طرح آمریکا به شاه برای کودتای علیه مصدق بود-. مضحک نیست؟ نه، مضحک آن است که تمام نشده، افغانستان و عراق ویتنام‌های بعدی زنده و موجود هستند.
و همین دردناک است. که آیا آمریکا از همه این اتفاقات درسی گرفت؟ نه. همان طور که یکی از سربازان در پایان فیلم میگوید: «من فکر میکنم حتی ما داریم سعی میکنیم که درسی هم نگیریم. همه ما الان داریم سعی میکنیم از چیزی که توی ویتنام دیدیم فرار کنیم». و این همه موید آن است که دنیل السبرگ – یکی از کارمندان سفارت آمریکا در ویتنام که بعد از جنگ دست به انتشار مقادیری از اسناد در نیویورک تایمز زد و به خیانت هم متهم شد +  – میگوید «ما در طرف اشتباه نبودیم، ما خودمان طرف اشتباه بودیم.»

«قلب‌ها و اندیشه‌ها» اولین بار در جشنواره کن به نمایش درآمد و همین‌طور بعد از پخش با موج انتقادات فراوانی روبرو شد. دید یک طرفه داویس و نشان دادن چهره‌ای زشت و غیرواقعی از آمریکا، مضمونی بود که منتقدان سیاست‌مدار به آن سخت اشکال میگرفتند. در آخر پس از یک هفته نمایش محدود و اجباری برای آن‌که بتواند در اسکار شرکت کند، در مراسم شرکت کرد و برنده اسکار ۱۹۷۵ شد. ولی بعد از آن برای نمایش در آمریکا دچار مشکلاتی شد. نهایتا نسخه کامل فیلم بعد از بیشتر از سی سال، در سال ۲۰۰۹ بازنشر شد.
با اینکه بیشتر از سی سال از ساخت مستند میگذرد، و با اینکه مخاطب فعلی ممکن است برخی از پیچیدگی‌های بحث‌های سیاسی فیلم را متوجه نشود، ولی «قلب‌ها و اندیشه‌ها» هم‌چنان دیدنی و قوی است. استفاده به موقع و موثر از فلش‌بک‌ها، صحنه‌ها و فیلم‌های جنگی، مصاحبه‌ها و فیلم‌های خبری، «قلب‌ها و اندیشه‌ها» را به مستندی تأثیرگذار تبدیل کرده‌اند. ولی تأثیرگذارتر از همه اینها، داستانی است که روایت میکند.

  • برای تماشای مستند به صورت آنلاین به یکی از این دو لینک (+ و +) میتوانید مراجعه کنید.
برچسب‌ها , , , , , , , , ,
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: