بایگانی برچسب‌ها: Alex Gibney

مروری بر مستند الکس گیبنی: ما اسرار را می‌دزدیم، داستان ویکی‌لیکس – We Steal Secrets: The Story of WikiLeaks 2013

westeal

در گردش اطلاعات، مرز آزادی تا کجاست؟ شاید این مهم‌ترین سوالی است که اگر نه کارگردان به قصد، به هرحال در تمامی لایه‌های زیرین «ما اسرار را می‌دزدیم: داستان ویکی‌لیکس» ذهن را درگیر میکند. الکس گیبنی در آخرین مستندش به روایت داستان دو تن از شخصیت‌های تأثیرگذار معاصر میپردازد که یکی مشهورتر و دیگری -نسبت به نقشی که دارد- کم‌تر مشهور است: جولین آسانژ و بردلی منینگ. گیبنی در مستند نسبتاً بلند خودش با تمرکز بر زندگی آسانژ، بیوگرافی تقریباً کاملی از او و مسیر حرفه‌ای‌ش ارائه میدهد و از گذر مصاحبه با بیش از بیست شخصیت کلیدی در این ماجرا، تا حدودی پرده از شخصیت پیچیده و مرموز آسانژ برمیدارد. آن‌چه فیلم را موفق میکند اسناد دست اولی نظیر فیلم‌های شخصی از آسانژ و مصاحبه‌های دست اول و قدرت‌مند با نزدیکان آسانژ در پروژه ویکی‌لیکس و افرادی چون رئیس سابق سیا است که در طول دو ساعت با حفظ ریتم و تعلیق، تماشاگر را با خود میبرد تا نه همچون خیل طرفداران آسانژ تصویری مقدس از او به نمایش بگذارد، بل تصویری نزدیک‌تر به واقعیت ارائه دهد. در عین حال مطرح کردن اتهاماتی که به آسانژ وارد شده است و از جمله پر سر و صداترین آنها، یعنی اتهام جنسی، را در قالب معما مطرح میکند و هرگز پاسخی صریح و قطعی بدان نمیدهد.
فیلم دارای تدوینی به شدت خوب است و موفق میشود پرتره‌ای قابل قبول از آسانژ ارائه دهد که در آن نقش افرادی چون منینگ به خوبی تبیین میگردد. پرتره‌ای که آسانژ را هم‌چون همانانی که آسانژ به مخفی کردن اطلاعات متهم‌شان میکند زمینی‌تر میکند و زیباترین وجه فیلم در همین بیان است: همچون نام فیلم که عبارت «ما اسرار را میدزدیم»ش را از رئیس سابق سیا قرض گرفته است، به تلویح همین ساز و کار را به آسانژ نسبت داده و همان پرسشی را مطرح میکند که در ابتدا بدان اشاره رفت: مرز آزادی اطلاعات تا کجاست؟ خاصه آن‌که در میانۀ فیلم خبرنگاری میگوید به آسانژ گفتم که حذف نکردن نام‌ها از اسناد موجب به خطر افتادن جان اشخاص میشود، مسئله‌ای که روی کاغذ و به تعمیم نمیتوان در مورد آن تصمیم گرفت؛ و آسانژ میگوید این اطلاعات باید منتشر گردند، حتی به قیمت جان اشخاص. شاید که اگر کارگردان مستعد دیگری چون گیبنی در حوزۀ سیاست، ادوارد اسنودن را سوژۀ مستند خود قرار دهد، چهرۀ هر دو افشاگر تأثیرگذار معاصر تا حدودی از ابهام در خواهند آمد.

Advertisements
برچسب‌ها , , , , , ,

مروری بر مستند الکس گیبنی: تاکسی به مقصد تاریکی Taxi to the Dark Side – 2007

taxi_to_the_dark_side_xlg

One by one, the terrorists are learning the meaning of American justice .-. George W. Bush

 

«ما شکنجه نمی‌کنيم»، این جملۀ معروف جرج بوش پسر در پاناما، در پايان بازديد پنج روزۀ وی از آمريکای لاتين ايراد شد -که بعدها هم مرتباً تکرار شد-، در منطقه‌ای که ساليان دراز زير يوغ رژيم‌های خودکامه‌ای که از سوي واشنگتن حمايت مي شدند، بسر برده و در آن «مفقودالاثر شدن» مظنونين و اعمال شکنجه امری رايج بوده است.
«ما شکنجه نمی‌کنیم»، آیا می‌توان به این سخن بوش اعتماد کرد؟ به نظر می‌رسد باور نمودن این جمله از بوش به تمامی صورت مسئله نیست. در این‌که بوش آدم غیرقابل‌اعتمادی(لااقل در مسئله شکنجه) است کمتر شک هست، اما بیشتر از آن‌که بخواهیم جواب بگیریم آیا شکنجه کرده‌اید، باید ببینیم جواب مستقیمی از بوش می‌توان گرفت؟ گزارشات نهادهای معتبری چون صليب سرخ بين‌المللی، سازمان عفو بين الملل و يا سازمان ديده بان حقوق بشر، حاکي از آن هستند که از زمان ١١ سپتامبر تا کنون، مقامات آمريکايی در مبارزه با تروريسم بين المللی ديگر نه احترامی برای توافق‌نامه‌های ژنو در رابطه با رفتار با زندانيان قائلند و نه برای قطع‌نامه‌های سازمان ملل عليه اعمال شکنجه. دولت بوش، در واقع از همان فردای ١١ سپتامبر، با احيای دادگاه‌های ويژه، و تأسيس زندان گوانتانامو، در خارج از خاک ايالات متحده -و لذا خارج از حوزه قضايی آمريکا- به منظور محبوس کردن «اسيران ميدان جنگ»(تعريفی متفاوت با اسراي جنگي، براي اجتناب از ارجاع به توافق‌نامه‌های ژنو)، قواعد تازه‌ای در اين زمينه وضع نمود. افرادی مانند آلبرتو گنزالس، حقوق‌دان و مشاور بوش و وزیر سابق دادگستری آمریکا به مثابه تئوریسین‌های این عملکرد، به قوام این رویکرد کمک زیادی کردند. گونزالس به طور خلاصه می‌گوید آمريکا نبايد با احترام گذاشتن به حقوق بشر اسباب تضعيف خويش را فراهم آورد. دو گزارش وی در فوريه و اوت ٢٠٠٢، متون حقوقی مربوط به شکنجه را ماهيتاً تغيير داده و آن‌را عملاً تا جایی که به مرگ نینجامد مجاز دانسته‌اند. (+)

گوانتانامو، ابوغریب و بگرام سه واقعه‌ایی هستند که نتیجه این سیاست هستند، نتایجی که از آن‌ها خبر داریم. مرگ دلاور در بگرام پس از آن‌که در نیویورک تایمز کار شد گیبنی را بر آن ساخت که مستندی با محوریت این سوژه بسازد، ولی در ادامه تنها به مرگ دلاور نپرداخت. تاکسی به مقصد تاریکی ساختۀ الکس گیبنی در سال ۲۰۰۷، برندۀ اسکار سال ۲۰۰۸ و درباره رانندۀ یک تاکسی افغانی است که پس از سوار کردن سه مسافر توسط ارتش آمریکا به دلیلی نامعلوم تروریست شناخته و به بگرام فرستاده میشود و پس از چند روز شکنجه، جان می‌سپارد.
فیلم نه با محوریت، بلکه با سوژه قرار دادن دلاور، موازی با آن به روشن‌گری درباره سیاست آمریکا در قبال تروریسم می‌پردازد. تاکسی به مقصد تاریکی ابتدا یکی از قسمت‌های مجموعۀ «چرا دموکراسی؟» بود که بعدها فیلمی مستقل شد. از این جهت هم‌سان با دیگر مستندهای هم‌داستان‌ش، فیلمی سرگرم‌کننده نیست. گرچند که نباید نیز باشد. قبلا نیز اشاره شدکه اگر ارول موریس در «یک روند معمولی» با اضافه کردن هیجان و پرداخت سینمایی به مستند خود، سعی در برجسته کردن سوژه و جذاب کردن فیلم خود دارد، تا چه اندازه می‌تواند از مقصد خود دور شود.

الکس گیبنی از دلاور در تاکسی به مقصد تاریکی استفاده‌ای استعاره‌ای میکند تا مقصود خودش را برساند. و این نه فقط فروپاشی یک کل، نه اشاره به فساد، که موضوعی تکراری ولی همچنان مورد تأکید است، بلکه بالاتر از آن نشان دادن قدرت ترسی است که بعد از یازده سپتامبر جامعه را فراگرفته و اینکه این ترس در رسیدن به مرحله‌ای که در آن این اتفاقات می‌افتد چه نقشی دارد. در منطقی جلوه دادن این اعمال، و مهم‌تر از آن در چگونه منطقی شدن این اعمال. گیبنی نشان می‌دهد این ترس چگونه یک قبیح را معمول جلوه می‌دهد. نه فقط در عرصه قضا، بلکه چطور سیستم اخلاقی یک جامعه را هدف می‌گیرد و این جریان نسبتاً بزرگ، چگونه در سکوتی فراگیر فرو می‌رود. سکوتی که در آن همه خود را به تجاهل زده‌اند و تنها جریانات کوچک در برابر آن مقاومت میکنند و با شکستن سکوت، سعی در بازگشت به ابتدایی‌ترین اصولی دارند که اساس آمریکای کنونی و قانون اساسی‌ش را تشکیل داده‌اند و نه فقط آن، بلکه شکل‌گیری نظم جهانی را مشروع کرده‌اند. مزیتی که خود نقص بزرگ‌تری دارد: آیا حتما افرادی مثل سناتور مک‌کین که خود یکی از قربانیان بازجویی و شکنجه در ویتنام است باید باشد تا در مقابل فاجعه مقاومت کند؟ و ناظران چه کاره‌اند؟
گیبنی به خوبی این فرآیند را نشان می‌دهد و به خوبی نیز فیلم را تمام می‌کند. فیلمی که ضعف حافظۀ اخلاقی آدمی را نشانه می‌گیرد و با هشداری تمام می‌کند که به زبان همان‌هاست: اگر ورودی‌های این سیستم تروریست نباشند، چگونه انتظار دارید خروجی‌هایش یک تروریست نشوند؟ جمله‌ای که بازجوکننده‌های یکی از زندانیان به شوخی به او گفته است. این مضحک، همان‌قدر جدی است که جمله‌ای که در ابتدا از بوش نقل قول شده است.

  • عجالتا اگر لینک مناسبی پیدا نکردید، از این‌جا قابل دیدن است.
برچسب‌ها , , , , , , , ,
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: